تبليغاتX
The King of the Shantiesپادشاه کلبه ها

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم














بدرود ...  

با نام خدا بدرود

فقط بخاطر تو ... اما نمیفهمی !!!

کاش بودی تا ...

بدرود نوشت : امیدوارم که همه ی شما مهربونا به آرزوهاتون برسین

به زودی نوشت : ایشالله به زودی از همه ی دوستای گل و مهربونم که طی این مدت در کنارم بودن تشکر خواهم کرد.

رمانتیک نوشت : " سکوت بهترین تفسیر دوست داشتنه. مهم در کنار هم بودن نیست، بیاد هم بودنه "

کلام آخر نوشت : " مراقب دل هاتون باشین "

نوشته شده توسط : کلبه68| شنبه 3 مرداد1388 | 2:31 بعد از ظهر | + | موضوع:

خودت را ارزیابی کن !!  

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.


پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را بهمن بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه راهم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.


پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.» پسر جوان جواب داد: « نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند
.!!»

لطافت ...

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:47 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |

ماموران FBI کشاورز میشوند!!  

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل ميشد.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . ..................  دوستدار تو پدر !

بعد از چندی===> پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :


پدر بخاطر خدا مزرعه را شخم نزن, من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.!!

 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي رفتند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند.

 پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟


پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:46 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |

انیشتین راننده میشود !!  

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي علاوه بر رانندگي هميشه هم در طول سخنراني هاي انيشتن حضور داشت.يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود و احساس خستگي ميکرد.

راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند، سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند! انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهها ي ديگر او را نمي شناختند. او قبول كرد، اما كمي ترديد داشت در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد ؟! به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، و تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنرانيه انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.                                                   

انشتین !!!

در اين حين راننده باهوش گفت: "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد." سپس انيشتن از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.!!  

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:45 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |

قورباغه ها !!! (داستانی)  

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عميق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست، شما به زودی خواهيد مرد.


دو قورباغه ، این حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد .


قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هرچه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟"

معلوم شد که قورباغه ناشنواست و در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق میکنند.!!!

نا امید نباش ... بخند به روی دنیا ... آفرین

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:44 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |

نسیت آنگونه که میبینیم ...  

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد: "وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم.

پند نوشت : " همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:43 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای پندآموز |

کنترل خشم و زبان (داستان-پندآموز )  

پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.

پدرش جعبه ای ميخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد. روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به دیوار کوبيد. طی چند هفته بعد، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعدا د ميخهای کوبيده شده به دیوار نیز کمتر می شد. او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر از کوبيدن ميخها بر دیوار است ... او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند، یکی از ميخها را از دیوار بيرون آورد.


روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها را از دیوار بيرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانيت حرفهای بدی می زنی، آن حرفها هم چنين آثاری به جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد، چون آن زخم سر جایش است.

                                            "زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است."

با خنجر زخم زبون قلبمو شکوند...

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:42 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای پندآموز |

پاره آجر !! ( داستان-پندآموز )  

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او  پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ... .

پند نوشت : در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه ميكند و با قلب ما حرفمي زند. اما بعضي اوقات زمانيكه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                                         " اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه "                         

با من باش ...

نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:41 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای پندآموز |