الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
|
|
بدرود ... با نام خدا بدرود
بدرود نوشت : امیدوارم که همه ی شما مهربونا به آرزوهاتون برسین به زودی نوشت : ایشالله به زودی از همه ی دوستای گل و مهربونم که طی این مدت در کنارم بودن تشکر خواهم کرد. رمانتیک نوشت : " سکوت بهترین تفسیر دوست داشتنه. مهم در کنار هم بودن نیست، بیاد هم بودنه " کلام آخر نوشت : " مراقب دل هاتون باشین "
نوشته شده توسط : کلبه68| شنبه 3 مرداد1388 | 2:31 بعد از ظهر | + | موضوع:
خودت را ارزیابی کن !! پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:47 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |
ماموران FBI کشاورز میشوند!! پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي رفتند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند. پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:46 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |
انیشتین راننده میشود !! انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي علاوه بر رانندگي هميشه هم در طول سخنراني هاي انيشتن حضور داشت.يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود و احساس خستگي ميکرد. راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند، سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند! انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهها ي ديگر او را نمي شناختند. او قبول كرد، اما كمي ترديد داشت در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد ؟! به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، و تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنرانيه انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت: "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد." سپس انيشتن از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.!!
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:45 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |
قورباغه ها !!! (داستانی) چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عميق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست، شما به زودی خواهيد مرد.
معلوم شد که قورباغه ناشنواست و در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق میکنند.!!!
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:44 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای کوتاه و جالب |
نسیت آنگونه که میبینیم ... دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند." شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد." فرشته پیر پاسخ داد: "وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. پند نوشت : " همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:43 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای پندآموز |
کنترل خشم و زبان (داستان-پندآموز ) پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد. روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به دیوار کوبيد. طی چند هفته بعد، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعدا د ميخهای کوبيده شده به دیوار نیز کمتر می شد. او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر از کوبيدن ميخها بر دیوار است ... او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند، یکی از ميخها را از دیوار بيرون آورد.
"زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است."
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:42 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای پندآموز |
پاره آجر !! ( داستان-پندآموز ) روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
نوشته شده توسط : کلبه68| چهارشنبه 31 تیر1388 | 12:41 بعد از ظهر | + | موضوع: داستانهای پندآموز |
|
|